امروز از اونروزهایی که می خوام از خدای خودم شکایت کنم. از بنده هاش که هر جور که دوست دارن
با آدم رفتار می کنن.
آدم ها از جون این دنیایی فانی چی می خوان بس نیست این همه خوردن ، خوابیدن ، تهمت زدن ،
دورغ گفتن ، شکستن قلبها ...
دنبال چی هستین ، خسته نمی شین ؟
بخداوندی خدا بجز اینا خیلی چیزایی دیگه برای زندگی کردن هست توی این دنیا .
عشق ورزیدن - دوست داشتن اینها برای من و تو نوعی ست .
ما آدما خیلی ناشکر هستیم ، تا وقتی هست قدرشو نمی دونیم وقتی نیست زمین و زمان رو
به هم می رسونیم که چرا نیست .
فقط کافیه یه خرد فکر کنیم ، جای دوری نمی ره مطمئن باش.
: عکاس ، راننده ( ریس ) ، روزنامه نگار ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط فهیمه
|
نمی دونم از این خودخواهی که تو وجودش هست چیزی نصیبش میشه.
شاید با این خود خواهی می خواد کل دنیا رو تصاحب کن و بگه منم هستم ...
دیگه خبر نداره همیشه این کار ساز نیست ، باید جوری دیگه دنیا رو تصاحب کرد.
: شاید دنبال مدال افتخار - خودخواهی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط فهیمه
|
خستگی تمام وجودم رو گرفته ، دوست دارم فریاد بزنم و بهش بگم دوست دارم.
گاهی وقتا این تنها کاری که باید انجامش داد ... بگردیم و از اول شروع کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط فهیمه
|
کاش میشد از قفس آزاد شد عشق رو تقسیم کرد.
کاش شعر عشقی بود ...
کاش میشد توی این دنیا عشق رو با تمام وجود لمس کرد تا به همه ی آدمهای روی زمین ثابت بشه
: عشقی وجود داره ، فقط کافیه درکش کنیم.
همین
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط فهیمه
|
ساده ست دست به قلم شدن ، ولی سخت میشه نوشت .
خوب زندگی می کرد، چون از مردن نمی ترسید .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط فهیمه
|